نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٥۸ ب.ظ روز سهشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
قرار
حوالى غروب از خود پرسید پلنگ مى آید یا نه؟ پلنگ نیامد. وقتى به ده زده بود شهامت اش بیشتر بود. هیچ وقت نمى شد حیوانات را پیش بینى کرد؛ اما پلنگ که حیوان نبود یک روح بود یک روح شریر که در کالبد «پلنگى مرده» آشیان کرده بود و اگر دو بار ساچمه هاى «دو لول» آلمان غربى اش را توى بدنش خالى مى کرد و سرش را با چاقوى سرکج قزاقى مى برید، آن روح به جایگاه واقعى اش، جهنم، بر مى گشت. این را پیرزنى گفته بود که از مادرش شنیده بود و مادرش هم از مادرش که سال ها بعد، پلنگى با چشمانى عسلى به ده شان خواهد آمد و بزرگترین پسر بزرگترین شکارچى ده را در شب دامادى اش خواهد درید؛ و تنها آن شکارچى ست که مى تواند بعد از ۳۰ شب و ۳۱ روز، در دامنه غربى کوه هاى تالش، پلنگ را با دو لول ساچمه اى اش بزند. البته مادر ِمادر پیرزن به کشورى به نام «چه مى دانم غربى» هم اشاره کرده بود. به هر حال در مراسم عزادارى، آدم، بعضى قسمت هاى پیشگویى یادش مى رود. شکارچى فقط پرسیده بود: «پس انتقام، حتمى است؟ » و پیرزن گفته بود: «در آن حد که کینه ات سبک شود مثل یک پر.»
و حالا او، بعد از ۳۰ شب و ۳۱ روز، منتظر پلنگ بود با «دولول» آلمانى اش. از بچگى این پیشگویى را شنیده بود و تمام عمر سعى کرده بود که بزرگترین شکارچى، یک نفر دیگر باشد اما شکارچى بزرگ، شب قبل از دامادى پسرش، عزب و بى خانواده، در شصت سالگى، سکته کرده بود و مرده بود. نه! از تقدیر گریزى نبود. او باید پلنگ را مى زد. او باید پلنگى را مى زد که از توله گى، شیر بزداده بودش؛ بزرگش کرده بود و براى آن که پیش بینى محقق نشود، برده بودش حوالى مرز، توى آستارا، و دور از چشم سرباز هاى شوروى، از سیم هاى خاردار ردش کرده بود و فرستاده بودش توى جنگل هاى انبوه و بعد از رودخانه گذشته بود و «ایست» را به روسى شنیده بود و گلوله خورده بود به زانوش اما خودش را از سیم هاى خاردار رد کرده بود و تا آخر عمر، لنگ مانده بود. باید پلنگ را مى زد. خودش بود با آن نشان ستاره مانند که روى پیشانى اش بود؛ باید...
و پلنگ آمد؛ آرام، اما... آمد مثل قرارى که با رفیقى داشته باشى بعد از سال ها.